مردم ایران هر روز با تصاویر انگیزاننده جدیدی روز خود را آغاز می کنند. یک روز ویدا موحد حجاب خود را بر سر چوب کرده و آنرا به باد می سپارد. روزهای بعد مردم در خیابانهای دور افتاده ترین شهرها نیز خروش 40 سال در گلو مانده شان را در شعار مرگ بر دیکتاتور با هم یکی می کنند. کارگران، فرهنگیان و بازنشستگان در جستجوی حقوقهای معوقه خود با هم در خیابان به اعتراض بر می خیزند. مالباختگانی که چیزی دیگر برای از دست دادن ندارند، خون جگر خود را بسوی سپاه و دولت به عنوان متولیان موسسات کلاٌش تف می کنند. ایلام و قهدریجان می خروشند. رزم تاریخی لرستان در خرم آباد در رگهای قهرمانان جدید به جوش می آید. پهلوانان کرمانشاه، نشان دلاوری خود را به بسیجیان ابله می نمایانند. دلیران اهواز آلودگی هوا را از درون ریه های خود به ریش خامنه ای و همه جنایتکاران می پاشند. مشهد و اصفهان و شیراز و تهران و اراک …به پا می خیزند.
و هر شهری جنازه جوان همچون سرو خود را به عنوان پاسخ دیکتاتور به خواسته هایش دریافت می کند. صف کارگرانی معترض انبوه می شود و آنچه که روشن است، فرونشستن و بازگشتی در کار نیست.
و خانم مسن عصا بدست، لنگان لنگان به بالای سکو می رود، مظهر ظلم اسلامی یعنی حجابش را بر سر عصا می کذارد و به باد می دهد. او در کنار ویدا، نماینده چند نسل زنان قهرمان ایران است که هرگز تسلیم حجاب اجباری دیکتاتوری مذهبی نشده اند. زنانی که چه در داخل و یا خارج از مرزها، کارزار مقاومت در برابر رژیم را دهه هاست بدست گرفته اند. زنانی که چهار دهه در برابر اوباش منکراتی که هر تابستان زوزه سرکوب جامعه را از طریق فشار به “بدحجابان” سر داده و باز هم در برابر مقاومت زن ایرانی به دخمه های شیطانی خود عقب می نشستند. بله اکنون جنبش مبارزه با حجاب اجباری در ایران بازگشت ناپذیر شده وعلاوه بر آویختن روسری ها بر چوبها، خانمها در معابر بدون حجاب در خیابانها براه افتادند.
این واقعیت را همه باید ببینند. همه. هر فرد و جریانی که این واقعیت را انکار کند و از کنارش بی تفاوت بگذرد، با سرعت نور از جامعه عقب می افتد، حتی اگر اپوزسیونی باشد که چهل سال برای آزادی میهن خون داده و تلاش کرده است.
وقتی ویدا موحد دختر 18 ماهه خود را در برابرش گذاشت، به سرنوشت مشابه فرزندش همچون همه دختران کشورش اندیشید که به عنوان یک زن، آینده ای در ایران ندارد. ویدا به خاطر دخترش و همه دختران سرزمینش حجاب اجباری را به زباله دان تاریخ انداخت.
عبدی هزارخانی
11 بهمن 1396